حكيم ابوالقاسم فردوسى

307

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بفرّ و بنيك اخترى ايزدى * كه هرگز نپيچى بسوى بدى ميانجى نخواهى جز از تيغ و گرز * منش برز دارى و بالاى برز چو بشنيد زو شهريار جوان * سوى آتش آورد روى و روان بدادار دارنده سوگند خورد * بروز سپيد و شب لاژورد بخورشيد و ماه و بتخت و كلاه * به مهر و بتيغ و بديهيم شاه كه هرگز نپيچم سوى مهر اوى * نبينم بخواب اندرون چهر اوى يكى خطّ بنوشت بر پهلوى * بمشكاب بر دفتر خسروى گوا بود دستان و رستم برين * بزرگان لشكر همه همچنين بزنهار بر دست رستم نهاد * چنان خطّ و سوگند و آن رسم و داد ازان پس همى خوان و مى خواستند * ز هر گونه مجلس بياراستند ببودند يك هفته با رود و مى * بزرگان بايوان كاوس كى جهاندار هشتم سر و تن بشست * بياسود و جاى نيايش بجست بپيش خداوند گردان سپهر * برفت آفرين را بگسترد چهر شب تيره تا بر كشيد آفتاب * خروشان همى بود ديده پر آب چنين گفت كاى دادگر يك خداى * جهاندار و روزى ده و رهنماى بروز جوانى تو كردى رها * مرا بىسپاه از دم اژدها تو دانى كه سالار توران سپاه * نه پرهيز داند نه شرم گناه بويران و آباد نفرين اوست * دل بىگناهان پر از كين اوست ببيداد خون سياوش بريخت * بدين مرز باران آتش ببيخت دل شهرياران پر از بيم اوست * بلا بر زمين تخت و ديهيم اوست بكين پدر بنده را دست گير * ببخشاى بر جان كاوس پير تو دانى كه او را بدى گوهرست * همان بد نژادست و افسونگرست فراوان بماليد رخ بر زمين * همى خواند بر كردگار آفرين و زان جايگه شد سوى تخت باز * بر پهلوانان گردن فراز چنين گفت كاى نامداران من * جهانگير و خنجرگزاران من بپيمودم اين بوم ايران بر اسپ * ازين مرز تا خان آذرگشسپ نديدم كسى را كه دلشاد بود * توانگر بد و بومش آباد بود همه خستگانند از افراسياب * همه دل پر از خون و ديده پر آب نخستين جگر خسته از وى منم * كه پر درد ازويست جان و تنم دگر چون نيا شاه آزاد مرد * كه از دل همى بر كشد باد سرد بايران زن و مرد از و با خروش * ز بس كشتن و غارت و جنگ و جوش كنون گر همه ويژه يار منيد * بدل سر بسر دوستدار منيد بكين پدر بست خواهم ميان * بگردانم اين بد ز ايرانيان اگر همگنان راى جنگ آوريد * بكوشيد و رسم پلنگ آوريد مرا اين سخن پيش بيرون شود * ز جنگ يلان كوه هامون شود هران خون كه آيد بكين ريخته * گنهكار او باشد آويخته و گر كشته گردد كسى زين سپاه * بهشت بلندش بود جايگاه